الشيخ حسين المظاهري

59

جهاد با نفس (فارسى)

در نخلستانى كه قنات مىكند بودم . ظهر از قنات بيرون آمد ، نماز ظهر و عصرش را خواند ، بعد فرمودند : غذايى براى خوردن هست ؟ گفتم : كدوى پخته داريم ، فرمود : بياور . مىگويد يك مقدار كدوى پخته براى حضرت على ( ع ) آوردم ، دست مباركشان را با آبى كه از شن بيرون مىآمد شستند و داشتند غذا مىخوردند ، امام زمزمه داشتند و گاهى مىگفتند : لعنت خدا بر آن كسى كه به واسطهء شكم به جهنم مىرود . راستى هم لعنت خدا بر چنين فردى باد . و نيز كسى كه به واسطه حسد و جاه‌طلبى پشت سر مردم غيبت مىكند ، تهمت مىزند ، نمامى و سخت‌چينى مىكند و جهنمى مىشود ، و باز لعنت خدا بر آن كسى كه به خاطر شكم به جهنم مىرود . مىگويد : ناهار را خوردند و بعد به قنات رفتند و كلنگى زدند ؛ اتفاقاً به سنگى خورد ، آب فوران كرد به حدى كه آب گل‌آلود تا ريش اميرالمؤمنين - سلام الله عليه - آمده بود ؛ اصلًا نتوانست كار كند . از قنات بالا آمد . بچه‌ها و خويشاوندان براى ديدن على ( ع ) آمده بودند ؛ آب مفصل و فراوان را ديدند و مثل اين كه خيلى خوشحال شدند . على ( ع ) در حالى كه از قنات بالا نيامده ، يك پايش اين طرف قنات و پاى ديگر آن طرف بود فرمودند : قلم و دوات بياوريد ؛ چنانچه كار حضرت على در آن بيست و پنج ساله بود كه بيست و